آهنگ گوش میدهم...
غرق در رویاهایم میشوم...
خود را در این عالم حذف میکنم...
آرام و بی صدا....
در عالم دیگری سیر میکنم...
گاهی از آینده ترس دارم...
از اتفاق های غیر منتظرانه خوشم می آید...
هیچ چیز در این دنیا معلوم نیست...
ابر ها دیگر حوصله ی اشک ریختن ندارند...
آسمان دلش گرفته است...
خورشید با ما قهر کرده است...
در این زمانه لیلی از مجنونش فرار میکند...
قلب ها تیره و تنگ شده.جایی برای بخشش نگذاشته اند...
خدا میداند پشت این نقاب های مظلومانه چه حیوانی را پنهان کرده ایم....
چرا دیگر دلمان به حال خودمان نمیسوزد...چرا با شیطان دوستی میکنیم...
همه ی حرف هایمان دروغ است...
من این دنیا را دوست ندارم...
نظرات شما عزیزان: